Who is win?

سلام اینم یه پارت طولانییییی🌙💟


پارت ۹

صدایِ خش‌خشِ برگ‌هایِ خشکِ پاییزی زیرِ پاهایِ کسی که نمی‌دیدیم، سکوتِ مرگبارِ پشتِ کتابخونه رو شکست. تهیونگ دستش رو رویِ دسته اسلحه سفت‌تر کرد و چشماش مثلِ شاهین، فضایِ خالیِ بین درخت‌ها رو اسکن می‌کرد.

— همه چیز رو ول کن و فقط بدو پشتِ موتور، ات!

صدایِ تهیونگ دیگه اون لحنِ شوخِ همیشگی رو نداشت؛ سرد و بُرنده بود. جونگکوک هم گوشیش رو با ضرب تویِ جیبش پرت کرد و با یه حرکتِ سریع، خودش رو به من رسوند. دستم رو گرفت و با فشارِ زیادی منو سمتِ موتور کشید.

— صبر کن! — نالیدم، اما نگاهِ جونگکوک بهم فهموند که الان وقتِ سوال پرسیدن نیست. چشماش از ترس یا شاید خشم، تیره شده بود.

همون لحظه، یه صدایِ خنده‌یِ بم و دور از پشتِ دیوارهایِ سنگیِ کتابخونه پیچید. خنده‌ای که باعث شد بندِ دلم پاره بشه. اون صدا… صدایِ آشنایی بود، نه! صدایِ کسی بود که تویِ تمومِ این مدت، حتی وقتی تنها بودم، حسش می‌کردم.

جونگکوک تقریباً منو پشتِ موتورِ تهیونگ پرت کرد. تهیونگ استارت زد. صدایِ غرشِ موتورِ سنگین، سکوتِ اون بخشِ دانشگاه رو درید.

— کسی داره ما رو هدایت می‌کنه، تهیونگ! — جونگکوک داد زد و خودش پشتِ موتور پرید.

تهیونگ چرخید و با سرعتِ سرسام‌آوری از محوطه زد بیرون. باد تویِ صورتم شلاق می‌زد، اما اون نگاهِ سنگین هنوز رویِ پوستم بود. انگار چشمی نامرئی از بالایِ ساختمون‌هایِ دانشگاه داره تمامِ حرکاتِ ما رو ثبت می‌کنه.

تهیونگ در حالی که با مهارتِ تمام از لا‌به‌لایِ ماشین‌هایِ خیابونِ اصلی لایی می‌کشید، از تویِ آینه بهم نگاه کرد:

— فکر کردی فقط تو دنبالِ جواب بودی، ات؟ مافقط مهره‌هایِ این بازی نیستیم… ما داریم اونقدر بد بازی می‌کنیم که طرفِ مقابل مجبور بشه نقابش رو برداره.

جونگکوک که دستاش رو دورِ کمرم سفت کرده بود تا نیفتم، زیرِ گوشم زمزمه کرد:

— به هیچ‌کدومشون اعتماد نکن، ات. حتی اگه من و تهیونگ باشیم.

سرم رو چرخوندم و به پشتِ سرم نگاه کردم. یک ماشینِ مشکیِ بدونِ پلاک، با چراغ‌هایِ خاموش، دقیقاً پشتِ سرِ ما حرکت می‌کرد. اون‌ها فقط ما رو تعقیب نمی‌کردن… اون‌ها داشتن ما رو به سمتِ یه پایانِ از پیش تعیین شده می‌بردن.

ناگهان تهیونگ ترمزِ دستی رو کشید و موتور تویِ یه کوچه‌یِ بن‌بست با جیغِ لاستیک‌ها متوقف شد. فضایِ تنگِ کوچه بویِ نم و آهن می‌داد. تهیونگ پیاده شد، اسلحه رو بیرون کشید و مستقیم سمتِ ورودیِ کوچه گرفت.

— پیاده شو ات! اگه می‌خوای بدونی کی پشتِ این بازیه، الان وقتِ دیدنشه.

از موتور پایین پریدم. پاهام می‌لرزید ولی اراده‌ام سنگی بود. یه نفر از تاریکیِ انتهایِ کوچه بیرون اومد. قدبلند، با پالتویِ بلندِ مشکی و دستکش‌هایِ چرمی. صورتی که تویِ سایه‌یِ کلاهش گم شده بود.

اون مرد متوقف شد، دستش رو برد سمتِ صورتش و نقاب رو برداشت. وقتی چهره‌اش زیرِ نورِ ضعیفِ تیرِ برق مشخص شد، نفسم تویِ سینه‌ام حبس شد.

اون… اون شبیه به خودِ من بود. نه، شبیه به نسخه بی‌رحم و وحشیِ من!

تهیونگ اسلحه‌اش لرزید:

— این دیگه چه کوفتیه؟

مرد با لبخندی که دقیقاً شبیه به لبخندِ کجِ خودِ من بود، گفت:

— خوش اومدی به قلعه‌یِ آینه‌ها، ات. امیدوارم آماده‌یِ شکستن باشی.

شرایط:
۱۵ لایک❤
۲۰ کامنت🗨

فعلااااا بای بای🌙💋✨
دیدگاه ها (۲۲)

جئون برای همیشههههه: 🛐💟✨

modu ttwieoooooo🛐💟✨🌙قربونت بشم منننننن

Who is win?

Who is win?

『 𝙊𝙣 𝙏𝙝𝙚 𝙀𝙙𝙜𝙚 𝙊𝙛 𝘽𝙚𝙩𝙧𝙖𝙮𝙖𝙡 』𝙋𝙖𝙧𝙩 : ³⁴جونگکوک با تمام سرعت میا...

جادویی به نام عشق

⊹⊱او شب هنگام آمد⊰⊹p35نینا نفس عمیقی کشید و از پشت ستون بیرو...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط